تبليغاتX
خونه قشنگ ما
من سال80ازدواج کردم وسال84صاحب نی نی شدم
مسلام دوستای گلم.من مرتب هفته دوبار میومدم وبلاگ ها رامیخوندم اماحس نوشتن نبود.ماه رمضان امسال خیلی خوب بوده وتا اینجا تونستم همه روزه هام رابگیرم.افطاری هم از اول مامان عروسمون تو یه رستوران تو خیابون فرشته دعوت کرد.دومی هم دوست مهربون سالگرد پدرخانمش را تو یه جایی حالت باغ داشت وخیلی باصفا بود دعوت کرده بود که بلوار فردس بود.دو بار مادرشوهرم دعوتمون کرد.بعدی هم خونه یکی از بچه ها کلاس روز شنبه هشتم ماه دعوت بودیم که زنانه بود و مهربون نبود خیلی خیلی خوش گذشت.یه شب هم مامان ۴۰نفردوستای پدر را افطار دعوت کرده بود که ما هم به هوای کمکرفتیم وکلی هم اوردیم.فرداشب هم دوباره ما سه تا دختر با داداش بزرگم اونجاییمکه فکر کنم اخرین افطاری باشه.

خداراشکر سومین قرانم رادارم ختم میکنم.خداراشکر.خدایا شکر.

اما از معجزه بگم که هنوز باورم نمیشه و فکر میکنم که خوابه همش.من علی که دوسالش تصمیم به بارداری گرفتم که نشد که نشدخودم تاعکس رنگی هم انداختم اما چیزی نبود وسالم .دارو درمان را مهربون شروع کرد اما باز نشد.(امابااین توضیح که مهربون خیلی دلش میخواست من بااینکه علی اروم و خوشخواب بود یکی کافی بودبرام.توخانواده همسری یه خواهر بزرگتر داره که اونم یه بچه داره وکم جمعیت وبچه دوست.)دیگه برامکه که قرص یاسمین خوردم وتصمیم داشتیم دنباله درمان بعد ماه رمضان برویم.البته چندماه هم بود بیخیالش شده بودم

خلاصه برا ماه رمضان امسال تصمیم گرفتم برااولین بار روزه ها راکامل بگیرم به همین خاطر به مهربون گفتم تااز اون قرصا مثل مکه بگیره تا بخورم اما من که گیج میزدم قرصا را تازه تاریخ خودم یادم افتادکه بخورموخوردم اما ۵روز خوردم تا خواهرم فهمید گفت این نوع قرص خوردن فایده نداره ولااقل باید یک هفته قبلش میخوردی.بعد گفت نکنهومنم دیروز ازمایش خون دادم ودیدم بله مثبتهالبته روزقبلم دو تابی بی چکها +بود.مهربون که تاداره از خوشحالی بال در میاره.همش از دیروز مواظبه که اب تودلم تکون نخوره ومنم حسابی.

من باورم نمیشه که برای بار دوم مامان شدماما امیدوارم که صالح وسالم باشد.اخه چه جوری بعد دوسال؟هنوز شگفت زده هستم.به علی هم حالا حالا ها نمیگم که لو نره ماجراپیش پایینی ها.مادر شوهر وخواهر شوهررامیگم.علی را هم سه ماهم تموم شد فهمیدن.خواهرا که فهمیدن حسابی خاله بزرگه از خوشحالی ترکوندودیروز از مهربون شیرینی طلب کرده بودتلفنی.

مهربون میگه اگه دختر باشه دیگه ارزویی ندارم اما بهش گفتم ببینیم کدوم دعا مستجاب میشه.اخه دفعه قبل اون نذر هم کرد اما نی نی من پسرشد.اما دعای من مستجاب شد.واقعا این حرفا درخواستی به سوی خداست تا خودش هر چه بدهد ما راضی هستیم به رضای او.

دراخر راجع به دوسته صمیمیم مشورت میخواستم که این پست طولانی شد.حتما میم زود زود

در اخر اخر امیدوارم به حق این ماه هرکی نداره خدا بهش اولاد سالم بدهد مخصوصا دوستای وبلاگی.امین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21  توسط سارا | 
و همش پرید.خیلی عصبانی هستم ومیخام همه چی را تیتروار بگم

1-مهمونی عالی شد که 320 هزارتومان پیاده شدیم که 180 تاش برا گوشت باقالی پلو بود والباقی برای ژله کرم پودینگ میوه بستنی سالاد نوشابه

2-از 60تا مهمون 40تا اومده بودن که اومدن شریک مهربون من را خیلی خوشحال کرد ونیومدن دوست صمیمیم فناراحتم کرد تازه برا نیومدنش هم شوهرش را جلو اندخت که ناراحت شدم

3-تو یه پست مفصل راجع ف براتون مینویسم که تو قبلیها نوشتم تا حدودی اما همش پرید

4-یک دنیا اتویی دارم که امروز باید همه را تموم کنم وکارای پاییز تا این 2روزه لغوه تا اگه کسی میخاد بیاد دیدنی ناجور نباشه خونه قشنگ ما

5-وبلاگ ارام جان وفوت همسرش و نی نی که هنوز تو راه داره من را به شدت متاثر کرد

6-ساک سوغاتیها را بعد اتمام مهمونی به مهمونا دادم که تشکر کردن.مکه دقیقا از1600 دلار که برده بودیم 1000 دلار سوغاتی خریدیم

7-علی روز مهمونی لباس احرام و کلاهش را تن کرده بود که خیلی بانمک شده بود

8-خواهرشوهر همسرش دخترش جمعه عصر قبل مهمونیم از مکه اومدن که مهربون رفت دنبالون

9-شنبه صبح مامان 2تا خواهرام وبرادر کوچیکه اومدن کمکم که البته یه سری ظرفا را تا مهمونا رفتن ریختم تو ماشین مقداری هم من ومهربون شستیم وتا عصر با خانواده ام حسابی خوش گذشت

10- زود میام سر میزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط سارا | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:59  توسط سارا | 
سلام اومدم با کلی شرمندگی.من صبح دوشنبه ازسفرمکه اومدم البته با همراهی علی.درسته روز قبله سفراطلاع دادن که با تعهد خودتان میتونید علی راببریدکه دنیا را انگار به ما دادن.مدینه که خیلی عالی بود یک ختم قران کردم وکلی نمازقضا اما شبی که محرم شدم حالم خیلی بدبود.تا3روزتوهتل افتاده بودم اما پدر وپسر خداراشکرعالی بودن.خواهرشوهری با همسرش ودخترش را هم دوروز دیدیم.دایی بنده هم تو هتل دیگه بعضی وقتا میدیدیم اما حیف که زود گذشت.دوست داشتم مثل ادم برگردم اما نشد اخه کسی که همش معصیت میکنه که یه شبه عوض نمیشه.خانه کعبه را که دیدم به زمین افتادم وحسابی گریه کردم.خدایا منرا تنها نگذار.دلم گرفته.دستم را بگیر.من که نوای تو یاد تو دردلم هست اما این شیطان درونم اجازه رسیدن به تورا بمن نمیدهد.خدایا قبولم کن در این ظلمت شب این معترف به گناه را....................   

ببخشید حرفایی زدم که توگلوم گیرکرده بود.جمعه شب 40نفرمهمون دارم.ساده میخام برگزارکنم.باقالی پلوباگوشت سالادفصل کرم کارامل نوشابه.کلی حرف دارم بیام بگم.ازشنبه هم قبل ماه مبارک به قول نوشین جون کلفت پارتی کارای پاییز و5شنبه هم عروسی پسرخاله ام با کلی همون خرده ریز وسط هفته.1شنبه هم احتمالا دیدن جهاز عروس.هفته شلوغی دارم .میام زود بهتون سرمیزنمچون کلی حرف دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:34  توسط سارا | 
سلام دوستای گلمادرس رستوران نوید را خواسته بودپرینازجونواینکه کیفیتش چطوره خوبه وقیمتش هم درحد همون البرزونایب هست.اما بنده با رستوران منصور که تو مطهری هست بیش از همه اینا صفامیکنم.رستوران فست فود هم که فقط خانه کوچک تو امیراباد  وسوپراستارپارک وی که علی عاشقشه.البته مهربون که با غذای بیرون بیشتر از ماهی یکی دوبارحال نمیکنه.اما رستوران نوید تو خیابان خرمشهره.براتجربه کردن جای خوبیه.دوشنبه تولد ۴سالگی علی هست که به احتمال زیاد خانواده مهربون را دعوت میکنم.اخه هرسال یکی ازخانواده ها رامیگم.دوستتان دارم زیاد.جلوجلو عیدتون مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:35  توسط سارا | 
  • سلام دوستای گلم.ازهمتون بابت کامنت ها متشکرم.اخه میدونین چیه من اصلا هنوز به این محیط عادت نکردم ونمیدونستم کجا باید کامنت ها رادید.وقتی دیدم برام پیام گذاشتین کلی خوشحال شدماین دوهفته سخت درگیره میگرنه کذایی بودم اخه شوهرخواهر وبرادرم که پزشک وتخصص های متفاوت دارن برام نسخه هایی پیچیدنکه نپرس.طوری بود که بعدخوردن قرص ارگوتامین چندساعتی اروم ودوباره میرفتم روهوا.
  • سه شنبه خلاصه با بابا مامان عزیزم رفتیم دکتر کیایی تو ولیعصر که تخصص مغزواعصاب دارن ودوست بابابود که گفت سردرد تو عصبیه وقرصای میگرن جواب عکس میداده دارو داده تا بخورم.خلاصه ماهم بعد دکتر به مهربون زنگیدیم که براتجویزدکترما را ببرسینماکه تا رسیدیم سینما ازادی گفت درباره الی ۱۱:۳۰شب خالی داره که دست از پادرازتر برگشتیم خونه که کلی عصبانیاخه میدونین ازاول هفته قرار گذاشتیم که
  • ..............اماقراراینکه من صبحها نماز صبح ومهربون ۶:۳۰برا صبحانه بیدار شه واون یکی رابیدارکنه اخه هر دو ما از سنگینترین خوابالوها هستیم که با کوک کردن ۴تا وسیله بعضی موقع ها خواب میمونیم البته بگم که بیش از۶ساعت هم نمیخوابیم اماجریمه من اگه بیدارنشدم یک شب فیلم رستگاریومهربون هم درصورت تخلف۱۰هزار تومان بمن بدهدو من اونروز محروم بودم که مهربون درحرکتی انسان دوستانه من را عفو کرد
  • امشب خونه بهنازجوندوستم دعوتیم وقبلش میخام برم برا خواهرم کادو زایمان بخرم.نی نی دومشه که اولی دختر و این یکی پسره.شاید بخارپزحالا هرچی خریدم بهتون میگم
  • اما ناراحت کننده ترین خبر اینکه اخبار ۲ اعلام کردبردن بچه های زیر۵سال به حج ممنوعه وعلی زدزیرگریه.نمیدونم چکارکنم؟۱ماه هست که بافکرمکه زندگی کرده وازطرفی وابستگی شدید من به علی وهزارتا دلیله دیگه که دوست داشتم سفر اول ۳تایی با هم باشیم.علی بیچاره میگفت مامان جونم قول میدم ماسک بزنم اما بهش میگم نمیشه.نمیدونم چکارکنم.حرکت ۶مردادماهه.ایا بنظرتون کنسل کنم؟ازطرفی دلم نمیاد نیمه شعبان مکه را ازدست بدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:38  توسط سارا | 
  1. از سه شنبه که اولین پستم را نوشتم سرم خیلی شلوغ بود.پنج شنبه اولین جلسه کلاس خونه ما بود وحدود ۱۵ نفربودیم.ظهر هم رفتم مادر (مامان مامانم)را از خونه خواهر جون وسطی اوردم و تا دیشب  یکشنبه شب اینجا بود.دایی کوچیکه بنده که خلبانه اومد ومادر را برد خونه خونه خالم.که علی بنا کرد به گریه کردن که دلم گرفت مادر رفت


  • پی نوشت۱:پنج شنبه با مهربون و داداش کوچیکه رفتیم جمهوری تا براش گوشی موبایل بخریمو وداداشی گوشی ۵۸۰۰نوکیا را انتخاب کرد
    پی نوشت ۲:جمعه مامان با دوتا داداشای من ناهار اینجا بودن تا من ومهربون اولین جلسه حج را که در استادیوم ازادی بودبریم
پی نوشت ۳:شنبه عروسی خواهر زنداییم بود که همسنه منه  که چون مناسب حال ما نبود نرفتیم
راستی  یادم رفت که بگم روز مهربونم مبارک باشه.مهربون درحاله حاضر درحال اسباب کشی کارگاهشون هستن که من چون مادر اینجا بودومهمتر اینکه این میگرن این روزا اذیتم میکنه براش چیزی نخریدم تا سرفرصت اما دیشب با هم دیگه وباعلی رفتیم رستوران نو ید.اولین بار بود که رفتیم اما خیلی عالی بود.دسته کمی از البرز نداشت.اما این تو سهروردی بودوخیلی خوش گذشت
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:2  توسط سارا | 
من دوست داشتم ازبچگی بنویسم که به ارزوم رسیدمیک پسر جهارساله به اسم علی دارم که ۲۹تیر ۴سالگیش تموم میشه.یک همسره ناب هم به اسمدارم.دوست دارم اینجا برا دله خودم بنویسم.دوست دارم اینجا حیات خلوت زندگیم باشه.الان همسری با علی خوابن ومن اولین تجربه وبلاگیرادارم افتتاح میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:58  توسط سارا | 
 

سلام

من از امروز در خدمتم

دوست دارم خاطرات زندگیم را بنویسم

 

تا فردایی دیگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:39  توسط سارا |