![]() |
![]() |
|
| من سال80ازدواج کردم وسال84صاحب نی نی شدم |
|
مسلام دوستای گلم.من مرتب هفته دوبار میومدم وبلاگ ها رامیخوندم اماحس نوشتن نبود.ماه رمضان امسال خیلی خوب بوده وتا اینجا تونستم همه روزه هام رابگیرم.افطاری هم از اول مامان عروسمون تو یه رستوران تو خیابون فرشته دعوت کرد.دومی هم دوست مهربون سالگرد پدرخانمش را تو یه جایی حالت باغ داشت وخیلی باصفا بود دعوت کرده بود که بلوار فردس بود.دو بار مادرشوهرم دعوتمون کرد.بعدی هم خونه یکی از بچه ها کلاس روز شنبه هشتم ماه دعوت بودیم که زنانه بود و مهربون نبود خیلی خیلی خوش گذشت.یه شب هم مامان ۴۰نفردوستای پدر را افطار دعوت کرده بود که ما هم به هوای کمک
خداراشکر سومین قرانم رادارم ختم میکنم.خداراشکر.خدایا شکر. اما از معجزه بگم که هنوز باورم نمیشه و فکر میکنم که خوابه همش.من علی که دوسالش تصمیم به بارداری گرفتم که نشد که نشد خلاصه برا ماه رمضان امسال تصمیم گرفتم برااولین بار روزه ها راکامل بگیرم به همین خاطر به مهربون گفتم تااز اون قرصا مثل مکه بگیره تا بخورم اما من که گیج میزدم قرصا را تازه تاریخ خودم یادم افتادکه بخورم من باورم نمیشه که برای بار دوم مامان شدم مهربون میگه اگه دختر باشه دیگه ارزویی ندارم اما بهش گفتم ببینیم کدوم دعا مستجاب میشه.اخه دفعه قبل اون نذر هم کرد اما نی نی من پسرشد. دراخر راجع به دوسته صمیمیم مشورت میخواستم که این پست طولانی شد.حتما میم زود زود در اخر اخر امیدوارم به حق این ماه هرکی نداره خدا بهش اولاد سالم بدهد مخصوصا دوستای وبلاگی.امین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط سارا |
|
|
و همش پرید.خیلی عصبانی هستم ومیخام همه چی را تیتروار بگم
1-مهمونی عالی شد که 320 هزارتومان پیاده شدیم که 180 تاش برا گوشت باقالی پلو بود والباقی برای ژله کرم پودینگ میوه بستنی سالاد نوشابه 2-از 60تا مهمون 40تا اومده بودن که اومدن شریک مهربون من را خیلی خوشحال کرد ونیومدن دوست صمیمیم فناراحتم کرد تازه برا نیومدنش هم شوهرش را جلو اندخت که ناراحت شدم 3-تو یه پست مفصل راجع ف براتون مینویسم که تو قبلیها نوشتم تا حدودی اما همش پرید 4-یک دنیا اتویی دارم که امروز باید همه را تموم کنم وکارای پاییز تا این 2روزه لغوه تا اگه کسی میخاد بیاد دیدنی ناجور نباشه خونه قشنگ ما 5-وبلاگ ارام جان وفوت همسرش و نی نی که هنوز تو راه داره من را به شدت متاثر کرد 6-ساک سوغاتیها را بعد اتمام مهمونی به مهمونا دادم که تشکر کردن.مکه دقیقا از1600 دلار که برده بودیم 1000 دلار سوغاتی خریدیم 7-علی روز مهمونی لباس احرام و کلاهش را تن کرده بود که خیلی بانمک شده بود 8-خواهرشوهر همسرش دخترش جمعه عصر قبل مهمونیم از مکه اومدن که مهربون رفت دنبالون 9-شنبه صبح مامان 2تا خواهرام وبرادر کوچیکه اومدن کمکم که البته یه سری ظرفا را تا مهمونا رفتن ریختم تو ماشین مقداری هم من ومهربون شستیم وتا عصر با خانواده ام حسابی خوش گذشت 10- زود میام سر میزنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:22 توسط سارا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:59 توسط سارا |
|
|
سلام اومدم با کلی شرمندگی.من صبح دوشنبه ازسفرمکه اومدم البته با همراهی علی.درسته روز قبله سفراطلاع دادن که با تعهد خودتان میتونید علی راببریدکه دنیا را انگار به ما دادن.مدینه که خیلی عالی بود یک ختم قران کردم وکلی نمازقضا اما شبی که محرم شدم حالم خیلی بدبود.تا3روزتوهتل افتاده بودم اما پدر وپسر خداراشکرعالی بودن.خواهرشوهری با همسرش ودخترش را هم دوروز دیدیم.دایی بنده هم تو هتل دیگه بعضی وقتا میدیدیم اما حیف که زود گذشت.دوست داشتم مثل ادم برگردم اما نشد اخه کسی که همش معصیت میکنه که یه شبه عوض نمیشه.خانه کعبه را که دیدم به زمین افتادم وحسابی گریه کردم.خدایا منرا تنها نگذار.دلم گرفته.دستم را بگیر.من که نوای تو یاد تو دردلم هست اما این شیطان درونم اجازه رسیدن به تورا بمن نمیدهد.خدایا قبولم کن در این ظلمت شب این معترف به گناه را....................
ببخشید حرفایی زدم که توگلوم گیرکرده بود.جمعه شب 40نفرمهمون دارم.ساده میخام برگزارکنم.باقالی پلوباگوشت سالادفصل کرم کارامل نوشابه.کلی حرف دارم بیام بگم.ازشنبه هم قبل ماه مبارک به قول نوشین جون کلفت پارتی کارای پاییز و5شنبه هم عروسی پسرخاله ام با کلی همون خرده ریز وسط هفته.1شنبه هم احتمالا دیدن جهاز عروس.هفته شلوغی دارم .میام زود بهتون سرمیزنمچون کلی حرف دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:34 توسط سارا |
|
|
سلام دوستای گل
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:35 توسط سارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 16:38 توسط سارا |
|
راستی یادم رفت که بگم روز مهربونم مبارک باشه.مهربون درحاله حاضر درحال اسباب کشی کارگاهشون هستن که من چون مادر اینجا بودومهمتر اینکه این میگرن این روزا اذیتم میکنه براش چیزی نخریدم تا سرفرصت اما دیشب با هم دیگه وباعلی رفتیم رستوران نو ید.اولین بار بود که رفتیم اما خیلی عالی بود.دسته کمی از البرز نداشت.اما این تو سهروردی بودوخیلی خوش گذشت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 13:2 توسط سارا |
|
|
من دوست داشتم ازبچگی بنویسم که به ارزوم رسیدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:58 توسط سارا |
|
|
سلام من از امروز در خدمتم دوست دارم خاطرات زندگیم را بنویسم
تا فردایی دیگر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:39 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| پیوندها |
|
نوشین جان عروس بیچاره راحله رها یاسمن خانم خونه بهار انا ساناز بلفی بهار فاطمه پرنیان راضیه شکرانه بهاروطاها |
|
RSS
|